تشکر احساسی بانی بد از مادرش اشک او را درآورد

بانی بد رسماً وارد یکی از بزرگترین صحنههای سرگرمی جهانی میشود. این سوپراستار پورتوریکویی تأیید کرد که در ۸ فوریه، در طول مسابقه بین تیمهای «نیو انگلند پتریوتس» و «سیاتل سیهاوکس»، اجرای اصلی برنامه نیمه وقت سوپر بول الایکس را بر عهده خواهد داشت. در جریان کنفرانس مطبوعاتی NFL که روز پنجشنبه، پنجم فوریه برگزار شد، این هنرمند با صراحت در مورد فشار، غرور و احساسات پیرامون آن لحظه صحبت کرد.
بانی بد هنگام ورود به صحنه، با گفتن «صبح بخیر!» به زبان اسپانیایی، به حضار خوشامد گفت. این یک حرکت کوچک اما معنادار بود که زمینه را برای اتفاقات بعدی فراهم کرد. «زین لو» و «ابرو داردن»، مجریان برنامه «اپل موزیک»، گفتگو را هدایت کردند و هنرمند را در مورد سوالاتی در مورد برنامه، طرز فکرش و اینکه این نقطه عطف در حرفه او چه چیزی را نشان میدهد، راهنمایی کردند.
بانی بد اذعان کرد که هنوز به طور کامل عظمت این لحظه را درک نکرده است. «راستش را بخواهید، نمیدانم چه احساسی دارم. خیلی گذشته، تور من، مراسم گرمی هفته گذشته، همه اینها یعنی من روی این نمایش کار کردهام.
خیلی احساس قدردانی میکنم، و با اینکه ممکن است گاهی اوقات جدی به نظر برسم، خیلی سپاسگزارم و همه چیز را پردازش میکنم. از اجرا هیجانزدهام، اما در عین حال برای مردم، خانوادهام، دوستانم که همیشه به من ایمان داشتهاند، بسیار احساساتی هستم.» او گفت.
این خواننده توضیح داد که به جای اینکه اجازه دهد استرس بر او غلبه کند، روی حضور در لحظه و واقعبین بودن تمرکز دارد. رویکرد او ساده است: از لحظه لذت ببرید و به کاری که او را به اینجا رسانده اعتماد کنید.
لحظه احساسی که تقریباً اشک بانی بد را درآورد
قدرتمندترین لحظه کنفرانس مطبوعاتی در طول جلسه پرسش و پاسخ اتفاق افتاد، زمانی که از بانی بد پرسیده شد که چه کسی اول به او ایمان آورد، مدتها قبل از جوایز، تورها و شهرت جهانی.
پاسخ او فوری و عمیقاً شخصی بود. «اولین کسی که به ذهنم میرسد مادرم است، چون به من ایمان داشت. و من در مورد حرفه موسیقیام صحبت نمیکنم، فقط در مورد قبل از هر چیز صحبت میکنم. او به من به عنوان یک شخص، به عنوان یک انسان ایمان داشت.
او به تصمیمات من، نظرات من، سلیقههای من، انتخابهای من ایمان داشت و معتقد بود که من میتوانم آدم خوبی باشم، یک آدم باهوش و با استعداد. و فکر میکنم همین باعث شد که من به اینجا برسم، نه به این خاطر که او معتقد بود من یک هنرمند بزرگ هستم، بلکه به این دلیل که او معتقد بود من یک آدم بزرگ هستم، و این حتی از هر چیز دیگری بهتر به نظر میرسد.»
همانطور که صحبت میکرد، صدایش میلرزید و به وضوح احساساتی به نظر میرسید، نزدیک بود به گریه بیفتد. اتاق در سکوت فرو رفت، در حالی که او پایه و اساسی را که مادرش به او داده بود توصیف میکرد، پایه و اساسی که بر اساس اعتماد و اعتقاد بنا شده بود، نه انتظارات موفقیت.




